|
|
|
||||
|
امسال محرم یه شکل دیگه است .... البته همه چیز مثل سالهای قبله فقط .... !!!! نمی دونم شاید درست نباشه اینجا همش بخوام از تو بگم .... ولی مگه نه اینکه قرار گذاشتم حداقل اینجا دیگه تارف نداشته باشم با کسی و هر چی که دلم می خواد بگم ؟!!! پس می گم آره امسال تنها فرقش با سال های دیگه اینه که تو نیستی .... می دونی وقتی شبها صدای دسته ها رو می شنوم چقدر حالم بد می شه ... می دونی فقط تو اون لحظه به یاد پارسال می یوفتم .... یادته با وجود اینکه از بیرون رفتن تو این شب ها بدممی یاد(علارغم ارادتم) به زور و اصرار حاضرت کردم و ویلچرتو با مصیبت بردم پایین تا بریم یه دوری بزنیم ... می دونستم خیلی دلت گرفته بود ... هیچ وقت اشکهایی که اون شب ریختی رو یادم نمی ره . لحظه لحظه اون شب برام خاطره شده ... چه می دونستم سال بعدش دیگه نیستی .... ؟!!!!! همون طور که الان نمی دونم تا سال دیگه شاید خودمم نباشم .... دلم گرفته عزیز . نمی تونم این صداها رو تحمل کنم . خدایا .... !!!! پس فردا امتحان دارم ... تازه 2 فصل خوندم ..... اصلاً حوصله شو ندارم .. ولی مجبورم بخونم ..... خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم . یه وقت این حرفامو به حساب ناشکری نزاری ها !!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||