|
|
|
||||
|
تصور اینکه دو هفته پیش این موقع ( ساعت هشت و نیم تقریباً ) بودی و الان نیستی برام عذاب آوره کاشکی فقط یه فرصت دیگه بهم می دادن تا یه روز پیشت باشم . فقط یه روز دیگه با صدای بلند کردن تلویزیون از خواب پا می شدم ( یادته که ، هر وقت می خواستی بیدارم کنی این ترفند به کار می گرفتی .... و من چقدر حرس می خوردم ) صدام می زنی که پاشو صبحانه بخور دوباره بخواب و من پیش خودم می گم آخه این چه کاریه مگه دیوونه ام ... الان می خوابم بعد صبحانه می خورم ! بعد که می دیدم دیگه این خواب ، خواب نمی شه پا می شدم و بساط صبحانه رو آماده می کردم . بعد دوتایی با هم سر سفره می شستیم و طبق معمول من که میلی به صبحانه نداشتم و تو هم نون به طرفم می دادی که باید بخوری از تو اصرار و از من انکار . بعد یه چشم غره بهم می رفتی و می گفتی : تو رو خدا جوون مملکتو ببین هنوز بساط صبحانه جمع نشده می رفتی سراغ آماده کردن ناهار . می دونی من از پیاز بدم میاد ، با دستایی که ادعا می کردی نمی تونی حتی یه میوه پوست بکنی و بخوری ، شروع می کردی به پوست کندن پیاز ! منم که حساس زودی می یومدم از دستت می گرفتم و خلاصه با هزار مکافات ناهارمونم می زاشتیم یواش یواش بپزه . می دونم هوا گرم بوده ... دلت می خواد بری یه دوش بگیری ولی برات سخته ... یه جورایی من می فهمم و کمکت می کنم که بری حموم . ( نوشتن ادامش برام خیلی سخته .... دستمام می لرزه . ولی دلم می خواد همشو بنویسم ) می خوام لیفت بزنم ولی دستهات درد می کنه . من خیلی آروم می کشم ولی تو همش دستتو می کشی عقب ! برعکس بچگی هام یادمه چند بار با هم رفتیم حموم تو منو محکم می شستی و من می خواستم از زیر دستت در برم . آروم تر می شورم . بعد زیر دوش صلوات می فرستی و در همون حین که به واکر تکیه دادی خجالت می کشی و میگی آبروم دیگه رفته ! منم می خندم و می گم نمی بینمت بابا ناهار و می یارم با هم می خوریم دوباره همون بساط از تو اصرار و از من انکار . خودم غذا رو می کشم ولی باز تو می ری طرف قابلمه و من بشقاب به دست دور می زنم و تو آخرش به زور یه کفگیر دیگه می ریزی تو بشقابم J ازت می پرسم چایی می خوای بزارم . می گی نه قربونت اون وقت همش باید برم دستشویی .و من می دونم که این کار برات خیلی سخته . ظرف هارو که شستم می یام دراز بکشم که می گی صواب داره لای اون کتابت باز کن ببین چی نوشته .کتاب به بغل دراز می شم اصرار می کنی که برای اونم لالایی بگم با هم بخوابیم .... بازم از متلک هات خندم می گیره ! از خواب که پا می شم می بینم تنهایی ساکت نشستی و منتظری که بیدار شم . هیچ کاری هم نداریما فقط دلت می خواد با هم حرف بزنیم . چشمامو که باز می کنم می گی: به! ساعت خواب ! بعد از ظهر دلگیرو یه جوری سپری می کنیم . تو این مدت بازم کلی دعام می کنی که خدا حفظت کنه نبودی از تنهایی دق می کردم .اصرار می کنم که پاشو بریم بیرون .... زحمتش فقط پله هاست که باید نشسته بیای من ویلچرتو می برم . یادته چند بار به زور بردمت .... ولی چون می دونی وضع جسمی ام زیاد خوب نیست و دست و پاهام درد می کنه راضی نمی شی . منم دیگه چیزی نمی گم . چشمات همیشه به ساعته که این لحظات دلگیر تموم بشه ! وقت اذان می شه . آخرشم نفهمیدم چه حکمتیه که همیشه می گی بزن کانال 1 اذان بگه ... حالا هی من بگم عزیز دلم وقت اذان تمام 7 شبکه اذان پخش می کنن و خلاصه کوتاه میام می زنم کانال 1 J . دیگه شبها رو تخت نمی خوابی می گی ممکنه بیوفتم زمین .... شب که می شه جامو می ندازم کنارت . ظرف دندون مصنوعیتو می یارم و آب و نمک می ریزم توش باز خجالت می کشی ....با اصرار به دست هات پماد می مالم .هی میگی نمی خواد دستهای خودت درد می کنه . قرص خوابتو که انداختی دیگه دراز می کشیم . لامپ هارو خاموش میکنم . بهم می گی شب به خیر ، خوابهای رنگی ببینی . می گم حالا نمیشه ساه و سفید باشه . اصرار می کنی که نه باید رنگی باشه . کاشکی فقط یه روز دیگه کنارت بودم وای که چقدر برام لذت بخش بود نوشتن از تو .... یادم می یاد یه متن آماده ازت داشتم .. می خواستم بزارم تو وب لاگم . از زندگی و جوونی هات برام گفته بودی و من می خواستم اینجا بنویسم . نمی دونم شایدم یه بار گذاشتمش . از دلم نمی یاد تمومش کنم ولی باید برم ... می خوام برام دانشگاه . همین جوریشم کلی دیر شده . کلی حرف دارم که بهت بگم . کلی گلگی از بچه هات و بقیه نوه هات و کلی حرف نگفته دیگه . به وقتش همی چیزو برات تعریف می کنم . می دونی که خیلی دوست دارم . برام دعا کن بتونم دوریتو تحمل کنم عزیز !
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||