تبليغاتX
وقتی که گل در نمی یاد -
 

خسته شدم ....

دیگه از دست تو هم خسته شدم  ....

نمی دونم شایدم تو از من خسته شده باشی  ....

با توام .... صدامو می شنوی .... فکر کنم یه کم فاصلمون زیاده صدام نمیاد .... بزار یه بلند گو بیارم  ! نه اونجوری که همه می شنون . من فقط می خوام به تو بگم .... ولش کن ! شنیدم نیازی به گفتن نیست ...  خودت همه چیزو می دونی ... حالا نمی دونم نمی دونی یا شاید می دونی و نمی خوای من بدونم  ( دلم می خواد یادم باشه به این جمله که یه دفعه ای از ذهنم  اومد و من نوشتمش چقدر فکر کردم ) اگه می دونی خوب من جوابتو نمی دونم بهم بگو .  ولی اگه نمی دونی یه برنامه بزار بگم چی به چیه ... بگم امروز چی کشیدم ... بگم اینجا چه خبره ...  در هر حال فکر کنم باید ببینمت . خوب بابا  یادم اومد تو که دیدنی نیستی ! اصلاحش می کنم   در هر حال باید وجودتو حس کنم  !

 

 

 

خواهشاً از دخالت بی جا و نصیحت و دل سوزی و از این جور چیزا جداً خود داری کنید . ( شرمنده که این جوری می گم . البته فقط الان . )

دلم می خواد فقط خودم باشم و خودش ... این یه دوئل مردونست ... هر چند هیچ کدوممون مرد نیستیم ولی باید مردونه باهاش حساب کتاب کنم . این یه تصویه حساب شخصیه !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط memol