تبليغاتX
وقتی که گل در نمی یاد
 

تصور اینکه دو هفته پیش این موقع ( ساعت هشت و نیم تقریباً ) بودی و الان نیستی برام عذاب آوره . عذابی که هنوز نمی خوام باورش کنم . نمی خوام باور کنم  برای آخرین بار آخرین کسی که صدا کردی من بودم و متاسفانه پیشت نبودم . نمی خوام باور کنم که تنها رفتی . هیچ کس بالا سرت نبود . ولی ته دلم مطمئنم فرشته ها پیشت بودن . اونا با استقبالت اومده بودن . آخه خیلی وقت بود داشتن لحظه شماری می کردن که بری پیششون ! ولی آخه پس من چی ....

کاشکی فقط یه فرصت دیگه بهم می دادن تا یه روز پیشت باشم . فقط یه روز دیگه با صدای بلند کردن تلویزیون از خواب پا می شدم ( یادته که ، هر وقت می خواستی بیدارم کنی این ترفند به کار می گرفتی .... و من چقدر حرس می خوردم ) صدام می زنی که پاشو صبحانه بخور دوباره بخواب و من پیش خودم می گم آخه این چه کاریه مگه دیوونه ام ... الان می خوابم بعد صبحانه می خورم ! بعد که می دیدم دیگه این خواب ، خواب نمی شه پا می شدم و بساط صبحانه رو آماده می کردم . بعد دوتایی با هم سر سفره می شستیم و طبق معمول من که میلی به صبحانه نداشتم و تو هم نون به طرفم می دادی که باید بخوری  از تو اصرار و از من انکار . بعد یه چشم غره بهم می رفتی و می گفتی : تو رو خدا جوون مملکتو ببین . منم به شیرینی حرف زدنت می خندیدم !

هنوز بساط صبحانه جمع نشده می رفتی سراغ آماده کردن ناهار . می دونی من از پیاز بدم میاد ، با دستایی که ادعا می کردی نمی تونی حتی یه میوه پوست بکنی و بخوری ، شروع می کردی به پوست کندن پیاز ! منم که حساس زودی می یومدم از دستت می گرفتم و خلاصه با هزار مکافات ناهارمونم می زاشتیم یواش یواش بپزه .

می دونم هوا گرم بوده ... دلت می خواد بری یه دوش بگیری ولی برات سخته ... یه جورایی من می فهمم و کمکت می کنم که بری حموم . ( نوشتن ادامش برام خیلی سخته .... دستمام می لرزه . ولی دلم می خواد همشو بنویسم ) می خوام لیفت بزنم  ولی دستهات درد می کنه . من خیلی آروم می کشم ولی تو همش دستتو می کشی عقب ! برعکس بچگی هام یادمه چند بار با هم رفتیم حموم تو منو محکم می شستی و من می خواستم از زیر دستت در برم . آروم تر می شورم . بعد زیر دوش صلوات می فرستی و در همون حین که به واکر تکیه دادی خجالت می کشی و میگی آبروم دیگه رفته ! منم می خندم و می گم نمی بینمت بابا !  و می یایم بیرون . لباساتو می پوشونم . ولی نه ، همیشه شلوارتو خودت می پوشی . من میرم بیرون که راحت بپوشی . بر می گردم می بینم دراز کش داری به زحمت می پوشی . ولی باز کمکت نمی کنم . می دونم این جوری راحت تری ! یه نگاهی به ناخن هات می ندازی و من باز منظورتو می فهمم  کلی قربون صدقم می ری در حین اینکه دارم ناخن هاتو می گیرم . در این جور مواقع یه تیکه کلام داری که موقع دوختن هم بهم می گی : خدا روشنایی چشماتو ازت نگیره  .  

ناهار و می یارم با هم می خوریم دوباره همون بساط از تو اصرار و از من انکار . خودم غذا رو می کشم ولی باز تو می ری طرف قابلمه و من بشقاب به دست دور می زنم و تو آخرش به زور یه کفگیر دیگه می ریزی تو بشقابم   J ازت می پرسم چایی می خوای بزارم . می گی نه قربونت اون وقت همش باید برم دستشویی .و من می دونم که این کار برات خیلی سخته . ظرف هارو که شستم می یام دراز بکشم که می گی صواب داره لای اون کتابت باز کن ببین چی نوشته .کتاب به بغل دراز می شم اصرار می کنی که برای اونم لالایی بگم با هم بخوابیم .... بازم از متلک هات خندم می گیره !

از خواب که پا می شم می بینم تنهایی ساکت نشستی و منتظری که بیدار شم . هیچ کاری هم نداریما فقط دلت می خواد با هم حرف بزنیم . چشمامو که باز می کنم می گی: به! ساعت خواب !  بعد از ظهر دلگیرو یه جوری سپری می کنیم . تو این مدت بازم کلی دعام می کنی که خدا حفظت کنه نبودی از تنهایی دق می کردم .اصرار می کنم که پاشو بریم بیرون .... زحمتش فقط پله هاست که باید نشسته بیای من ویلچرتو می برم . یادته چند بار به زور بردمت .... ولی چون می دونی وضع جسمی ام زیاد خوب نیست و دست و پاهام درد می کنه راضی نمی شی . منم دیگه چیزی نمی گم . چشمات همیشه به ساعته که این لحظات دلگیر تموم بشه ! وقت اذان می شه . آخرشم نفهمیدم چه حکمتیه که همیشه می گی بزن کانال 1 اذان بگه ... حالا هی من بگم عزیز دلم وقت اذان تمام 7 شبکه اذان پخش می کنن و خلاصه کوتاه میام  می زنم کانال 1  J . به سختی می ری وضو می گیری . می گم بزار آب بیارم همین جا بگیر . راضی به زحمتم نیستی بهونه می کنی که می خوای بری دستشویی . نشسته نماز اول وقت می خونی . کار همیشگیته ( چقدر دوست داشتم تسبیح تو داشته باشم ولی از دلم نیومد موقع تدفین گذاشتیم تو دستت ) . می گی شام نمی خوری ولی می دونی اگه نخوری منم نمی خورم به خاطر من چند قاشق می خوری بعد می گی دیدی حالا سنگین شدم کاشکی نمی خوردم . منم می گم پاشو یه کم تو حال قدم بزنیم .... به کمک من و واکرت تا پیش مبلها می ری ... دیگه وقت استراحته .... بهت می گم خسته نباشی اینقدر قدم زدی .... با هم می خندیم . ( چقدر دلم به خنده هات تنگ شده )  

دیگه شبها رو تخت نمی خوابی می گی ممکنه بیوفتم زمین .... شب که می شه جامو می ندازم کنارت . ظرف دندون مصنوعیتو می یارم و آب و نمک می ریزم توش باز خجالت می کشی ....با اصرار به دست هات پماد می مالم .هی میگی نمی خواد دستهای خودت درد می کنه . قرص خوابتو که انداختی دیگه دراز می کشیم . لامپ هارو خاموش میکنم . بهم می گی شب به خیر ، خوابهای رنگی ببینی . می گم حالا نمیشه ساه و سفید باشه . اصرار می کنی که نه باید رنگی باشه . پیش هم می خوابیم . خواب که چه عرض کنم صدای خرو پفت تقریباً داره دیوونه ام می کنه . چند بار تصمیم می گیرم برم تو اتاق بخوابم ولی از دلم نمی یاد تنها باشی . تازه خوابم برده بود که یهو از خواب می پرم بلند می شم تو جام می شینم .... دورو برو که نگاه می کنم می بینم بله ! جا تره و بچه نیست J تشریف بردی دستشویی و سیفون دستشویی خرابه . یه لگن آب برمی داری می ریزی اون تو ... و من بیچاره از صدای اون لگن کذایی از خواب پریده بودم  J  . آخه من چی بگم ها ؟!!!!

 

 

کاشکی فقط یه روز دیگه کنارت بودم . منی که هفته ای چند شب می یومدم پیشت درست یه هفته بود که بنا به خیلی دلایل نتونستم بیام .... باورت می شه عزیز، اون شب آخر که تنها خوابیده بودی می خواستم بیام ولی با مامان رفته بودیم بیرون . دیر وقت رسیدم خونه . گفتم الان برم ناراحت می شی می گی چرا زودتر نیومدم . این شد که گفتم فرداش حتماً میام پیشت .... بد قول نبودم . اومدم ولی ...  ولی زودتر از من فرشته ها رسیده بودن . رو دست خورده بودم .

وای که چقدر برام لذت بخش بود نوشتن از تو .... یادم می یاد یه متن آماده ازت داشتم .. می خواستم بزارم تو وب لاگم . از زندگی و جوونی هات برام گفته بودی و من می خواستم اینجا بنویسم . نمی دونم شایدم یه بار گذاشتمش .

از دلم نمی یاد تمومش کنم ولی باید برم ... می خوام برام دانشگاه . همین جوریشم کلی دیر شده . کلی حرف دارم که بهت بگم . کلی گلگی از بچه هات و بقیه نوه هات و کلی حرف نگفته دیگه . به وقتش همی چیزو برات تعریف می کنم . می دونی که خیلی دوست دارم . برام دعا کن بتونم دوریتو تحمل کنم عزیز !          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط memol  | 

 

دستت درد نکنه ..... خوب داری امتحانم می کنی ... از هر چی می ترسم سرم بیار باشه ؟!!!!!

یعنی الان دیگه راحته ؟!!!! ( باید ینویسم ولی فعلاْ گیجم . باورم نمی شه ..... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

یادم باشد  ،

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد !

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد !

راهی نروم که بیراه باشد !

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را !

یادم باشد ،

که روز و روزگار خوش است .

همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب .

تنها …!

تنها ، دل ما دل نیست  !

 

 

فقط همین !!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

خسته شدم ....

دیگه از دست تو هم خسته شدم  ....

نمی دونم شایدم تو از من خسته شده باشی  ....

با توام .... صدامو می شنوی .... فکر کنم یه کم فاصلمون زیاده صدام نمیاد .... بزار یه بلند گو بیارم  ! نه اونجوری که همه می شنون . من فقط می خوام به تو بگم .... ولش کن ! شنیدم نیازی به گفتن نیست ...  خودت همه چیزو می دونی ... حالا نمی دونم نمی دونی یا شاید می دونی و نمی خوای من بدونم  ( دلم می خواد یادم باشه به این جمله که یه دفعه ای از ذهنم  اومد و من نوشتمش چقدر فکر کردم ) اگه می دونی خوب من جوابتو نمی دونم بهم بگو .  ولی اگه نمی دونی یه برنامه بزار بگم چی به چیه ... بگم امروز چی کشیدم ... بگم اینجا چه خبره ...  در هر حال فکر کنم باید ببینمت . خوب بابا  یادم اومد تو که دیدنی نیستی ! اصلاحش می کنم   در هر حال باید وجودتو حس کنم  !

 

 

 

خواهشاً از دخالت بی جا و نصیحت و دل سوزی و از این جور چیزا جداً خود داری کنید . ( شرمنده که این جوری می گم . البته فقط الان . )

دلم می خواد فقط خودم باشم و خودش ... این یه دوئل مردونست ... هر چند هیچ کدوممون مرد نیستیم ولی باید مردونه باهاش حساب کتاب کنم . این یه تصویه حساب شخصیه !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط memol