|
|
|
||||
|
همیشه در زندگی چیزهایی هست که نمی توان فراموش کرد . گاهی یک نگاه که در خلوت رویاها ایستاده است و همیشه نگاه می کند. گاهی یک سلام که در گوشه رویاها ایستاده و همیشه سلام می کند . و گاهی شاهزاده کوچولی که در خلوت تنهایی ها بر تو ظاهر می شود ، در گوشه ای آرام بازی کرده و گاهی می ایستد و از گوشه چشمش تو را می نگرد ، و احساس می کنی چشم هایش به تو می گویند : - می آیی؟ ... می آیی کمی با هم بازی کنیم ؟ می آیی بار دیگر رویاهایمان را بشماریم؟ بشماریم و ببینیم رویاهای من بیشترند یا رویاهای تو ؟ رویاهای من قشنگ ترند یا رویاهای تو ؟ و اصلاً یک چیزی !!! می آیی رویاهایمان را عوض کنیم ؟! پیش او رفتم هنوز هم همان گوشه نشسته بود و آرام به گل ها نگاه می کرد . نور خورشید مستقیاً به چشمان او می تابید . با دیدن من گفت: - آه !!! چه خوب شد آمدی . آدم اینجا از تنهایی دق می کند گفتم : نور خورشید چشمانت را ناراحت نمی کند ؟ شاهزاده کوچولو گفت ک آدم اینجا از تنهایی دق می کند گفتم : اگر زیاد به آن نگاه کنی واقعاً چشم هایت را ناراحت می کند . - مهم نیست ، تنها چیزی که مهم است این است که آدم این جا از تنهایی دق می کند !!! به طور کاملاً اتفاقی یه کتاب خریدم . ( و باز هم شاهزاده کوچولو - نویسنده :ساویسا مهوار ) اعتراف می کنم که این کتاب بیشتر از شاهزاده کوچولوی اگزوپری به دلم نشت . شاید بازم ازش نوشتم . یه وقت دیگه مثل حالا که واقعاً داشتم از تنهایی دق می کردم حتماً سراغش می رم !!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||